شيخ حسين انصاريان

119

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

در ايام جوانى به دنبال اسب‌سوارى و كشاورزى و تربيت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعى رفيق از طايفهء خود ، روزگار به خوشى مىگذارند . در همان ايام به تارزنى شوق وافر پيدا كرد و پس از مدتى هنر تارزدن بياموخت و در جمع دوستان به تارزنى اشتغال مىورزيد . شنيده بود در اصفهان در اين زمينه استاد بسيار ماهرى هست ، براى فروش اجناس ايلاتى و اصلاح تارش كه خراب شده بود و تكميل تحصيل موسيقى به اصفهان روى آورد . در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد ، از حال و هواى آن‌جا خوشش آمد ، صبح و عصر براى تفنّن به آنجا مىرفت . روزى به وقت رفتن به مدرسه صدر از كنار مغازه‌اى در جنب مدرسه مىگذرد ، ژنده‌پوش درويشى كه صاحب نفس بود او را صدا مىزند ، فرزند خان وارد مغازه مىگردد ، ژنده‌پوش از وطن و حرفت و نسب او جويا مىشود . جهانگير ، شرح حال خود و علاقه‌اش را به تكميل تحصيل موسيقى و به خصوص تار با او در ميان مىگذارد ، چون گفتارش به پايان مىرسد ، درويش در او خيره مىشود و مىگويد : گرفتم در اين فن ، فارابى وقت شدى ، ولى بدان كه مطربى بيش ، از كار در نخواهى آمد ! جهانگير خان فرياد زد : مرا از خواب غفلت بيدار كردى ، هان بگو اكنون چه بايد كرد كه خير دنيا و آخرت من در آن باشد ؟ درويش الهى در پاسخش چنين گفت : اين گونه استنباط كرده‌ام كه تو را فضاى اين مدرسه پسند افتاده ، در همين جا حجره گرفته به تحصيل علوم الهى مشغول باش ! جهانگير خان مىگويد : از همت نَفَس آن ژنده پوش و يمن راهنماييش بدين مقام رسيدم .